سرگرمیشعر و مشاعره

مشاعره الفبایی حرف الف

5
(3)

اگـــر به زلف دراز تــــو دست مــا نرسـد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

حافظ

ای نسیم سحــــر آرامگــه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

حافظ

ای غایب از نظـر به خــدا می سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

حافظ

از خــــدا جـوییـــم تــوفیـــق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

سعدی

از دل تنـگ اسیـــران قفس یـــاد کنیـد

ای که دارید نشیمن به لب بامی چند

عاشق اصفهانی

از دوست بــه یـادگار دردی دارم

کان درد به هـــزار درمــان ندهم

مولوی

از عشق من به هر سو در شهر، گفتگویی ست

مــــن عاشــق تــو هستــــم، ایــن گفتـــگو ندارد

شهریار

از گلوی خــود بریـــدن وقت حاجت همت است

ورنه هر کس وقت سیری پیش سگ نان افکند

صائب

از مکافات عمـل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو ز جو

خواجه عبدالله انصاری

از مردم افتاده مدد گیر که این قوم

بـا بی پــر و بالی، پر و بال دگرانند

صائب تبریزی

از منست این غم که بر جان منست

دیگـــر این خــود کرده را تدبیر نیست

فروغ فرخزاد

از وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست

هم ظلمت و هم نـــور به یک جا نتوان دیـد

عبدالله الفت

از یـــاد تـــو بـــر نداشتــم دست هنـوز

دل هست به یاد نرگست مست هنوز

شهریار

استخــوان سر فرهـــاد فـــرو ریخت ز هم

دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز

عبرت نائینی

اشــک گــــــرم و آه ســـــرد و روی زرد و ســـوز دل

حاصل عشقند و من این نکته می دانم چو شمع

علی اطهری کرمانی

اغلب کسان که پرده ی همت دریده اند

در کــــودکــــی محبت مـــادر ندیـــده اند

شهریار

افسرده ایم و خسته دل از هرچه هست و نیست

شایــــد بــــه بـــوی زلف تـــــو خــــور را دوا کنیــم

محمد عزیزی

افسوس که افسانه سرایان همه خفتند

انـــــدوه که انـــــدوه گساران همـه رفتند

بهار

اگر آلوده شد گوهر به یک ننگ

نشویـــد آب دریـــا ازو رنــــــگ

فخرالدین اسعد گرگانی

اگر اهل دلی دیدی، سلام من رسان بر وی

که کمتر یافتم هر جا فزون تر جستجو کردم

صابر همدانی

اگــر با غیـــرتی با درد باشی

و گـر بی غیرتی نامرد باشی

عبید زاکانی

اگر بینی که نابینـا و چــاه است

اگر خاموش بنشینی گناه است

صائب تبریزی

اگر داری ای مـرد فرزانه هوش

به تعمیر دل های ویرانه کوش

صبای کاشانی

اگر لــذت تــــرک لــذت بــدانی

دگر لـذت نفس، لـذت نخوانی

سعدی

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جــان نرسدیم به فـردای دگر

عماد خراسانی

اول اندر کوی او جز نقش پای ما نبود

آخر آنجا از هجوم خلق، جای ما نبود

وصال شیرازی

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمـــدنی بــود نه آمـوختنی

سنایی

ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او

غیـــر کـــار عاشقی کاری نمی آید از او

رهی معیری

ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری

شادی مکن که بـر تو همین ماجـرا رود

سعدی

ای دوست به کام دشمنانم کردی

بــــودم چو بهـار چون خزانم کردی

حافظ

ای دوست دزد حاجب و دربان نمی شود

گرگ سیه درون، سگ چوپـان نمی شود

پروین اعتصامی

ای دوست زلف خود را در دست باد مگذار

مگـــــذار هستی مــــا بــــر باد رفته باشد

امیر اتابکی

ای سر و پای بسته به آزادی منـاز

آزاده منم که از همه عالم بریده ام

رهی معیری

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه ام از غم تو سنگین شده

فروغ فرخزاد

ای عشق همه بهانـه از تست

من خامُشم این ترانه از تست

هوشنگ ابتهاج

ای که دستت می رسد کاری بکن

پیش از آن کــز تـــو نیایــد هیچ کار

سعدی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را؟

وحشی بافقی

اینجـا منم و شب و درونـی خالی

ای کاش که در بساط ما آهی بود

سلمان هراتی

ای نگــــاهت نخـــی از مخمــــل و از ابـــریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

بهروز یاسمی

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

خیام نیشابوری

ای فلک انـــدوه شیرین بـــر دل خسرو منـه

کاین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست

جامی

ای قوم بـه حج رفتــه کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

مولانا

امــــروز پاس صحبت یـــار قدیــم دار

فردا چه سود که بگویند حبیب رفت

مولانا

از کیمیای آدمی قطمیر مـردم می شود

ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را

سعدی

اگر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل مــا را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

حافظ

اگـــر آن تـــرک شیـــرازی بــه دست آرد دل مــا را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

شهریار

اگر آن تــرک شیـرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

صائب

الا ای پیــــر فرزانـــــه مکـــن منعم ز میخــانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

حافظ

از آتش فراغت شرحی شنیده بودم

لیکن درون آتش خود را ندیــده بودم

عارف طوطی همدانی

از برای غم ما سینه ی دنیا تنگ است

بهر این مـوج خروشان دل دریا تنگست

بهادر یگانه

از تو وفـا نخیـزد، دانی که نیک دانم

وز من جفا نیاید دانم که نیک دانی

خاقانی

از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر

کان جـا ز خوردنی ها غیر از قسم نباشد

بیدل دهلوی

از در در آمدی و من از خود به در شدم

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

سعدی

از غـم خبــری نبـود، اگــر عشق نبــود

دل بود، ولی چه سود اگر عشق نبود؟

قیصر امین پور

از گریه سوختیم و تو آهی نمی کنی

در آب و آتشیم و نگاهـــی نمـی کنی

فغانی

از ناز چه می خندی بر دیده که می گرید؟

این دیـده زمانی نیــز خندیده که می گرید

علی اشتری

مطالب مرتبط پیشنهادی:

شعر با ب

شعر با ی

برای مشاهده اشعار با حروف دیگر به صفحه مشاعره الفبایی مراجعه کنید.

​​​​​​

از نظر شما این مطلب چقدر مفید بود؟

میانگین امتیاز 5 / 5. تعداد آرا: 3

برای این مطلب امتیازی ثبت نشده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا