سرگرمیشعر و مشاعره

مشاعره الفبایی حرف ت

5
(2)

تو طاعت حق کنی به امید بهشت

نه نه تو نه عاشقی که مـزدوری تـو

شیخ بهایی

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که همــی سپرم

حافظ

تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده

بی آنکه وعده باشـــد در انتظار بوده

ضمیری

تا به فــراق خو کنم صبر من و قرار کو؟

وعده ی وصل اگر دهد طاقت اتظار کو؟

کلجاری

تا تـــو مـــراد من دهی کشته مـــرا فراق تــو

تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام

رهی معیری

تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی

بـا غیــــر آشنـــایی، با آشنـــا غریبی؟

ساعد باقری

تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت

دلــــواپس مــا بـــود ولیکن به سفر رفت

بنفشه نیک گو

تـــا نگـــرید طفلک حلــــوا فـروش

دیگ بخشایش کجا آید به جوش

مولوی

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

آنقــدر زنــده بمانم که ز جان سیر شوم

فرخی یزدی

تنـــی آلــــوده درد و لبــریــــز غــــــــــم دارم

ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم

ابوالحسن ورزی

تـــو دریای مــن بودی آغوش وا کن

که می خواهـد این قوی زیبا بمیرد

حمیدی شیرازی

تو عهد کرده ای که کشانی به خون مرا

من جهــد کرده ام که به عهدت وفا کنی

فروغی بسطامی

تو مپندار کــه خاموشی من

هست برهان فراموشی من

حمید مصدق

تجلی گه خود کرد خدا دیده ی ما را

در ایــن دیـده در آیید و ببینید خدا را

صفای اصفهانی

تو مو می بینی و مجنون پیچش مو

تـــو ابـرو بینی و  او اشارت های ابرو

وحشی بافقی

تـا چند عمــــر در هــــوس و آرزو رود

ای کاش این نفس که بر آمد فرو رود

جلال الدین همایی

ترا که هر چه مراد است در جهان داری

چــــه غم ز حـــال ضعیفان ناتوان داری

حافظ

تو را با غیــــر می بینم، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

مهدی اخوان ثالث

ترسم آن سیمین بدن باشد در آغـوش رقیب

دیده ام تقویم را، امشب قمر در عقرب است

 عالی شیرازی

ترسیدن هر که هست، از چشم بد است

بیچـاره مــن، از چشـــم نکـــو می تـرسم

شیخ نجم الدین رازی

تنهـــا نـــه کاسه ســر ما کــوزه می شـود

این کاسه کوزه بر سر دنیا شکسته است

صابر همدانی

تو و چشمی که زدل ها گــذرد مژگانش

من و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد

صائب تبریزی

تا رفته ای، شمـار شب و روز می کنم

ایام عمر من، همـه یوم الحساب بــود

صالح تبریزی

تا روزگـار و تجربــه آیــد به سر، دریغ

عفریت مرگ خنده زند روزگار نیست

فریدون توللی

تمــام مشکل عــــالم در ایـن گــــره بــــاشد

چـــو دل گشــاده شــود مشکلی نمی ماند

صائب تبریزی

تا کی انــــدر پی تخریب دل مــن دل توست

آخر ای خانه خـراب این دل من منزل توست

تا داشتم دلی به کنارم نیامدی

آنگاه کـه آمـدی به کارم نیامدی

تا کی فکنی وعده امروز به فردا

امــروز بــر آن وعـده دیروز وفا کن

مطالب مرتبط پیشنهادی:

شعر با ث

شعر با پ

برای مشاهده اشعار با حروف دیگر به صفحه مشاعره الفبایی مراجعه کنید.

از نظر شما این مطلب چقدر مفید بود؟

میانگین امتیاز 5 / 5. تعداد آرا: 2

برای این مطلب امتیازی ثبت نشده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا