شعر و مشاعره

مشاعره الفبایی حرف ف

4.8
(4)

فارغی از قدر جوانی که چیست

تا نشوی پیر ندانی که چیست

نظامی

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم

استاد شهریار

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

حافظ

فرزند بنده ای است خدا را، غمش مخور

تو کیستی که به ز خدا بنده پروری

سعدی

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

حافظ

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

هوشنگ ابتهاج

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم

جز دیده کس آبی به لب من نچکاند

خواجوی کرمانی

فکر فردای خود امروز، کن ای مرد خدا

که کسی یاری تو، غیر تو فردا نکند

صادق سرمد

فراخی در جهان چندان اثر کرد

که یک دانه غله صد بیشتر کرد

نظامی

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

که شکیب دل من دامن فریاد گرفت

هوشنگ ابتهاج

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

نظامی

مطالب مرتبط پیشنهادی:

شعر با ق

شعر با غ

برای مشاهده اشعار با حروف دیگر به صفحه مشاعره الفبایی مراجعه کنید.

از نظر شما این مطلب چقدر مفید بود؟

میانگین امتیاز 4.8 / 5. تعداد آرا: 4

برای این مطلب امتیازی ثبت نشده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا